حکایت هجدهم – باب چهارم – بوستان
ژوئن 25, 2008
یکی را چو سعدی دلی ساده بود *** که با ساده رویی در افتاده بود
جفا بردی از دشمن سختگوی *** ز چوگان سختی بخَستی چو گوی
ز کس چین بر ابرو نینداختی *** ز یاری به تندی نپرداختی
یکی گفتش آخر تو را ننگ نیست؟ *** خبر زین همه سیلی و سنگ نیست؟
تن خویشتن سُغبه* دونان کنند *** ز دشمن تحمّل زبونان کنند
نشاید ز دشمن خطا در گذاشت *** که گویند یارا و مردی نداشت
بدو گفت شیدای شوریده سر *** جوابی که شاید نبشتن به زر
دلم خانه مهر یارست و بس *** از آن می نگنجد در او کین ِ کس
چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی *** چو بگذشت بر عارفی جنگجوی
گرین مدّعی دوست بشناختی *** به پیکار دشمن نپرداختی
گر از هستی حق خبر داشتی *** همه خلق را نیست پنداشتی
شیخ شیراز سعدی
* سُغبه : زبون.
اي قوم به حج رفته کجاييد کجاييد؟ معشوق همين جاست بيايد بيايد
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار در باديه سر گشته شما درچه هواييد؟
گر صورت بي صورت معشوق ببيند هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد يکبار از اين خانه بر اين بام بر آييد
آن خانه لطيف است نشانش بگفتيد از خواجه آن خانه نشاني بنماييد
يکدسته گُل کو، اگر آن باغ بديديت ؟ يک گوهر جان کو، اگر از بحر خداييد؟
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شماييد
مولانا
زنده رود
ژوئن 25, 2008
شبی بر ساحل زنده رود
ماه روی خویش را در آب می بیند
شهر در خواب است
گویی خواب می بیند
رود
اما هیچ تابش نیست
رود همچون شهر خفته قصد خوابش نیست
رود پیچان است
رود می پیچد بروی بستری از ریگ
شهر بی جان است
سایه ای لرزان
مست آن جامی که نوشیده است
یاد آن لبها که در رویای مستی بخش بوسیده است
در کنار رود
می سپارد گام
می رود آرام
حمید مصدق
مادر
ژوئن 24, 2008
مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟
دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: “مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.
…
اینم به مناسبت روز مادر.
شما که یادتون نرفته.
روزشون مبارک.
يك استكان ياد خدا بايد بنوشم
ژوئن 23, 2008
شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
***
طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟
***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها
***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم
عرفان نظر آهاری
بر گرفته از سایت رسمی ایشان
www.nooronar.com
روایت هشتاد و ششم – باب هشتم – گلستان
ژوئن 22, 2008
هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان در او اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد. وگر به خراباتی ر
ود به نماز کردن، منسوب شود به خمر خوردن.
* رقم بر خود به نادانی کشیدی *
* که نادان را به صحبت بر گزیدی *
* طلب کردم ز دانایی یکی پند *
* مرا فرمود: با نادان مپیویند *
* که گر دانای دهری خر بباشی *
* وگر نادانی ابله تر بباشی *
شیخ شیراز سعدی
بعضی وقتا آدم فکر می کنه که این آدما این حرفا رو از کجاشون در میارن… اما از هر جا که میارن خیلی باحاله…
حتی به فکر کردن هم نیاز نداره
آدم فکر میکنه که اینا به دنیا اومدن که به ما درس بدن

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان *** که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر در من درویش انداخت *** گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود *** بنده من شو و برخور ز همه سیم تنان
کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز *** تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدهی می داری *** شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد *** گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل *** مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله صحر می گفتم *** که شهیدانه کی اند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو محرم این راز نه ایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان
حافظ شیرازی
سرآغاز
ژوئن 21, 2008

منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمت شکری واجب
از دست و زبان که برآید
کز عهده شکرش بدر آید
اِعملوا آلَ داودَ شکراً وَ قلیلٌ مِن عبادیَ الشکور
بنده همان به که ز تقصیر خویش
عذر به درگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیش
کس نتواند که به جای آورد
باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی خواران به خطای منکر نبرد
ای کریمی که از خزانه غیب
گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمن این نظر داری
فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمین بپرورد درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر کرده و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
و …
شیخ شیراز سعدی
هرچی گشتم شروعی قشنگ تر از این پیدا نکردم … ببخشید که یکم کلیشه ایه








