عرفان نظر آهاری

نامه‌ات‌ كه‌ به‌ دستم‌ رسيد،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بيدارم‌ كرد. نامه‌ات‌ ستاره‌اي‌ بود كه‌ نيمه‌شب‌ در خوابم‌ چكيد و ناگهان‌ ديدم‌ كه‌ بالشم‌ خيس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌ كه‌ تو اينجا بوده‌اي‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌اي. رد‌ پاي‌ تو روشن‌ است.

هر جا كه‌ نور هست، تو هستي، خودت‌ گفته‌اي‌ كه‌ نام‌ تو نور است.
نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشاني. نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌ روزي‌ و روز.
گفتي‌ كه‌ مهماني‌ است‌ و گفتي‌ هر كه‌ هنوز دلي‌ در سينه‌ دارد دعوت‌ است.گفتي‌ كه‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌ است‌ و منتظري‌ تا كسي‌ بيايد و از ظرف‌ داغ‌ خورشيد لقمه‌اي‌ برگيرد.
و گفتي‌ هر كس‌ بيايد و جرعه‌اي‌ نور بنوشد، عاشق‌ مي‌شود.
گفتي‌ همين‌ است، آن‌ اكسير، آن‌ معجون‌ آتشين‌ كه‌ خاك‌ را به‌ بهشت‌ مي‌برد. و گفتي‌ كه‌ از دل‌ كوچك‌ من‌ تا آخرين‌ كوچه‌ كهكشان‌ راهي‌ نيست، اما دم‌ غنيمت‌ است‌ و فرصت‌ كوتاه‌ و گفتي‌ اگر دير برسيم‌ شايد سفره‌ات‌ را برچيده‌ باشي، آن‌ وقت‌ شايد تا ابد گرسنه‌ بمانيم…
آي‌ فرشته، آي‌ فرشته‌ كه‌ روزي‌ دوستم‌ بودي، بلند شو دستم‌ را بگير و راه‌ را نشانم‌ بده، كه‌ سفره‌ پهن‌ است‌ و مهماني‌ است. مبادا كه‌ دير شود، بيا برويم، من‌ تشنه‌ام، خورشيد مي‌خواهم.

عرفان نظر آهاری

برگرفته از سایت رسمی ایشان

www.nooronar.com

عاشق کیست ؟

ژوئن 25, 2008

خاجه عبد الله عنصاری

دمی فروشده جانی بر آمده ، دیده ای که به دوست آمده نزدیک نیامده ، هر که در این راه قدم نهاد وا پس نیامده . دل است که بی کوشش آن معرفت حاصل نتوان نمود . دل است که بی وسیله او کامل نتوان بود .

ای عزیز بدان که حضرت حق سبحانه در ظاهر کعبه ای بنا کرد که از سنگ و گل است و در بطن کعبه ای ساخت که از جان و دل است ، آن که بر داشته ابراهیم خلیل است و این کعبه افراشته رب جلیل است ، آن از احجاز و خاک رُب و این به اسرارا پاک مرتب ،  آن به مسجد الحرام معروف و این به مقصد الانام موصوف ، آن مُشتمل بر مقام ابراهیم و این متصل به الهام رُب الکریم آنجا منزل عرفات و مقامات است و اینجا محل حسنات است و کرامات است ، آن کعبه حجاز است و این کعبه راز ها.

در راه خدا دو کعبه آمد منزل *** یک کعبه صورت است و یک کعبه دل

تا بتوانی زیارت دل ها کن *** کافزون ز هزار کعبه آمد یک دل

پیر هرات   خاجه عبد الله انصاری

برای همراه عزیزم

مادر

ژوئن 24, 2008

ناشناس

مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟
دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: “مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

اینم به مناسبت روز مادر.

شما که یادتون نرفته.

روزشون مبارک.

سعدی

هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان در او اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد. وگر به خراباتی ر

ود به نماز کردن، منسوب شود به خمر خوردن.

* رقم بر خود به نادانی کشیدی *

* که نادان را به صحبت بر گزیدی *

* طلب کردم ز دانایی یکی پند *

* مرا فرمود: با نادان مپیویند *

* که گر دانای دهری خر بباشی *

* وگر نادانی ابله تر بباشی *

شیخ شیراز  سعدی

بعضی وقتا آدم فکر می کنه که این آدما این حرفا رو از کجاشون در میارن… اما از هر جا که میارن خیلی باحاله…

حتی به فکر کردن هم نیاز نداره

آدم فکر میکنه که اینا به دنیا اومدن که به ما درس بدن

سرآغاز

ژوئن 21, 2008

به نام خدا

منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمت شکری واجب

از دست و زبان که برآید

کز عهده شکرش بدر آید

اِعملوا آلَ داودَ شکراً وَ قلیلٌ مِن عبادیَ الشکور

بنده همان به که ز تقصیر خویش

عذر به درگاه خدای آورد

ورنه سزاوار خداوندیش

کس نتواند که به جای آورد

باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی خواران به خطای منکر نبرد

ای کریمی که از خزانه غیب

گبر و ترسا وظیفه خور داری

دوستان را کجا کنی محروم

تو که با دشمن این نظر داری

فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمین بپرورد درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر کرده و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار

شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

و …

شیخ شیراز  سعدی

هرچی گشتم شروعی قشنگ تر از این پیدا نکردم … ببخشید که یکم کلیشه ایه