رباعیات خیام

جولای 2, 2008

خیام

گر یک نفست ز زندگانی گذرد مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایه سوداي جهان عمرست چنان کش گذرانی گذرد
* * *

گویند بهشت و حورعین خواهد بود آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باك چون عاقبت کار چنین خواهد بود
* * *
گویند بهشت و حور و کوثر باشد جوي می و شیر و شهد و شکر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه نقدي ز هزار نسیه خوشتر باشد

گویند هر آن کسان که با پرهیزند زانسان که بمیرند چنان برخیزند
ما با می و معشوقه از آنیم مدام باشد که به حشرمان چنان انگیزند
* * *
می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد
پرهیز مکن ز کیمیایی که از او یک جرعه خوري هزار علت ببرد
هر راز که اندر دل دانا باشد باید که نهفت هتر ز عنقا باشد
کاندر صدف از نهفتگی گردد در آن قطره که راز دل دریا باشد

* * *

هر صبح که روي لاله شبنم گیرد بالاي بنفشه در چمن خم گیرد
انصاف مرا ز غنچه خوش می آید کو دامن خویشتن فراهم گیرد
* * *
هرگز دل من ز علم محروم نشد کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز معلومم شد که هیچ معلوم نشد

خیام نیشابوری

خورشید

در راه منزل دوست سهل است عشقبازي
خواهي ز جان بريدن وز ديگران جدايي
من روز اول عشق عهد وصال بستم
خواهي دلم شكستن وز قفْس تن رهايي…
هيهات توبه از عشق… من اهل اين ديارم…
خواهي ز نام رن در راه او تباهي…
چون وصل آسمان ها بال و پري بخواهد
خواهي ز خود پريدن در راه او فدايي
دستم گرفت و زآتش باري رهاييم داد…
خواهي ز شرمم سوختن يا توبه از سياهي
چون بنده ي خدايم نبْود ز خود عناني
وز عشق امر كردن وز نوكران… سپاسي…

قاصدک

مولانا

خواجه بیا، خواجه بیا، خواجه دگربار بیا
دفع مده، دفع مده، ای مه عیار بیا

عاشق مهجور نگر، عالم پرشور نگر
تشنه مخمور نگر، ای شه خمار بیا

پای تویی، دست تویی، هستی هر هست تویی
بلبل سرمست تویی، جانب گلزار بیا

گوش تویی، دیده تویی و از همه بگزیده تویی
یوسف دزدیده تویی، بر سر بازار بیا

از نظر گشته نهان، ای همه را جان و جهان
بار دگر رقص کنان بی دل و دستار بیا

روشنی روز تویی، شادی غم سوز تویی
ماه شب افروز تویی، ابر شکر بار بیا

ای علم عالم نو، پیش تو هر عقل گرو
گاه میا، گاه مرو، خیز به یکبار بیا

ای دل آغشته بخون، چند بود شور و جنون
پخته شد انگور کنون، غوره میفشار بیا

ای شب آشفته برو، و ای غم ناگفته برو
ای خرد خفته برو، دولت بیدار بیا

ای دل آواره بیا، وی جگر پاره بیا
ور ره در بسته بود، از ره دیوار بیا

از نفس نوح بیا، و ای هوس روح بیا
مرهم مجروح بیا، صحت بیمار بیا

ای مه افروخته رو، آب روان در دل جو
شادی عشاق بجو، کوری اغیار بیا

بس بود ای ناطق جان، چند از این گفت زبان
چند زنی طبل بیان، بی دم و گفتار بیا

مولانا

عاشق کیست ؟

ژوئن 25, 2008

خاجه عبد الله عنصاری

دمی فروشده جانی بر آمده ، دیده ای که به دوست آمده نزدیک نیامده ، هر که در این راه قدم نهاد وا پس نیامده . دل است که بی کوشش آن معرفت حاصل نتوان نمود . دل است که بی وسیله او کامل نتوان بود .

ای عزیز بدان که حضرت حق سبحانه در ظاهر کعبه ای بنا کرد که از سنگ و گل است و در بطن کعبه ای ساخت که از جان و دل است ، آن که بر داشته ابراهیم خلیل است و این کعبه افراشته رب جلیل است ، آن از احجاز و خاک رُب و این به اسرارا پاک مرتب ،  آن به مسجد الحرام معروف و این به مقصد الانام موصوف ، آن مُشتمل بر مقام ابراهیم و این متصل به الهام رُب الکریم آنجا منزل عرفات و مقامات است و اینجا محل حسنات است و کرامات است ، آن کعبه حجاز است و این کعبه راز ها.

در راه خدا دو کعبه آمد منزل *** یک کعبه صورت است و یک کعبه دل

تا بتوانی زیارت دل ها کن *** کافزون ز هزار کعبه آمد یک دل

پیر هرات   خاجه عبد الله انصاری

برای همراه عزیزم

سعدی

یکی را چو سعدی دلی ساده بود *** که با ساده رویی در افتاده بود

جفا بردی از دشمن سختگوی *** ز چوگان سختی بخَستی چو گوی

ز کس چین بر ابرو نینداختی *** ز یاری به تندی نپرداختی

یکی گفتش آخر تو را ننگ نیست؟ *** خبر زین همه سیلی و سنگ نیست؟

تن خویشتن سُغبه* دونان کنند *** ز دشمن تحمّل زبونان کنند

نشاید ز دشمن خطا در  گذاشت *** که گویند یارا و مردی نداشت

بدو گفت شیدای شوریده سر *** جوابی که شاید نبشتن به زر

دلم خانه مهر یارست و بس *** از آن می نگنجد در او کین ِ کس

چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی *** چو بگذشت بر عارفی جنگجوی

گرین مدّعی دوست بشناختی *** به پیکار دشمن نپرداختی

گر از هستی حق خبر داشتی *** همه خلق را نیست پنداشتی

شیخ شیراز  سعدی

* سُغبه : زبون.

ژوئن 25, 2008

مولانا

اي قوم به حج رفته کجاييد کجاييد؟ معشوق همين جاست بيايد بيايد

معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار در باديه سر گشته شما درچه هواييد؟

گر صورت بي صورت معشوق ببيند هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماييد

ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد يکبار از اين خانه بر اين بام بر آييد

آن خانه لطيف است نشانش بگفتيد از خواجه آن خانه نشاني بنماييد

يکدسته گُل کو، اگر آن باغ بديديت ؟ يک گوهر جان کو، اگر از بحر خداييد؟

با اين همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شماييد

مولانا

عرفان نظر آهاری

شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من

***

طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها

***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم

عرفان نظر آهاری

بر گرفته از سایت رسمی ایشان

www.nooronar.com

سعدی

هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان در او اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد. وگر به خراباتی ر

ود به نماز کردن، منسوب شود به خمر خوردن.

* رقم بر خود به نادانی کشیدی *

* که نادان را به صحبت بر گزیدی *

* طلب کردم ز دانایی یکی پند *

* مرا فرمود: با نادان مپیویند *

* که گر دانای دهری خر بباشی *

* وگر نادانی ابله تر بباشی *

شیخ شیراز  سعدی

بعضی وقتا آدم فکر می کنه که این آدما این حرفا رو از کجاشون در میارن… اما از هر جا که میارن خیلی باحاله…

حتی به فکر کردن هم نیاز نداره

آدم فکر میکنه که اینا به دنیا اومدن که به ما درس بدن

ژوئن 21, 2008

�افظ

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان *** که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

مست بگذشت و نظر در من درویش انداخت *** گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان

تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود *** بنده من شو و برخور ز همه سیم تنان

کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز *** تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

بر جهان تکیه مکن ور قدهی می داری *** شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان

پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد *** گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل *** مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

با صبا در چمن لاله صحر می گفتم *** که شهیدانه کی اند این همه خونین کفنان

گفت حافظ من و تو محرم این راز نه ایم

از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان

حافظ شیرازی

سرآغاز

ژوئن 21, 2008

به نام خدا

منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمت شکری واجب

از دست و زبان که برآید

کز عهده شکرش بدر آید

اِعملوا آلَ داودَ شکراً وَ قلیلٌ مِن عبادیَ الشکور

بنده همان به که ز تقصیر خویش

عذر به درگاه خدای آورد

ورنه سزاوار خداوندیش

کس نتواند که به جای آورد

باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی خواران به خطای منکر نبرد

ای کریمی که از خزانه غیب

گبر و ترسا وظیفه خور داری

دوستان را کجا کنی محروم

تو که با دشمن این نظر داری

فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمین بپرورد درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر کرده و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار

شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

و …

شیخ شیراز  سعدی

هرچی گشتم شروعی قشنگ تر از این پیدا نکردم … ببخشید که یکم کلیشه ایه