نماز…
جولای 4, 2008
باغ بود و دره – چشم انداز پر مهتاب.
ذات ها با سایه های خود هم اندازه.
خیره در آفاق و اسرار عزیز شب،
چشم من – بیدار و چشم عالمی در خواب.
نه صدائی جز صدای راز های شب ،
وآب و نرمای نسیم و جیرجیرک ها ،
پاسداران حریم خفتگان باغ ،
و صدای حیرت بیدار من (من مست بودم ، مست)
خاستم از آنجا
سوی جو رفتم ، چه می آمد
آب.
یا نه ، چه می رفت . هم زانسانکه حافظ گفت ، عمر تو.
با گروهی شرم و بیخویشی وضو کردم.
مست بودم ، مست و سر نشناس ، پا نشناس ، اما لحظهء پاک و عزیزی بود.
برگکی کندم
از نهال گردوی نزدیک؛
و نگاهم رفته تا بس دور .
شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده .
قبله ، گو هر سو که خواهی باش.
با تو دارد گفت و گو شوریده مستی
- مستم و دانم که هستم من -
ای همه هستی ز تو ، آیا تو هم هستی ؟
و ندانستن.
شست باران بهار هرچه هرجا بود.
یک شب پاک اهورائی
بود و پیدا بود.
بربلندی همگنان خاموش
گرد هم بودند .
لیک پنداری
هر کسی با خویش تنها بود.
ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود.
جمله آفاق جهان پیدا
اختران روشنتر از هر شب
تااقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران ، تا بیکرانه ی جاودان پیدا.
اینک این پرستده می پرسد :
پرسنده : « من شنیدستم
تا جهان باقی ست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدک ! چه می دانی ؟
آن سوی این مرز نا پیدا
چیست ؟
آنکه زانسو چند و چون دانسته باشد
کیست؟ »
مزدک : « من جز اینجایی که میبینم نمی دانم »
پرسنده : « یا جز آنجایی که می دانی نمی بینی »
مزدک : « من نمی دانم چه آنجا یا کجا آنجاست »
بودا : « از همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سوخن می رفت»
زر تشت : « آه ، مزدک ! کاش می دیدی
شهر بند راز ها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نیز »
بودا : « پهنداشت و نی روانا نیز »
پرسنده : « پس خدا آنجاست ؟
هان ؟
شاید خدا آنجاست ؟ »
بین دانستن ،
و ندانستن.
تا جهان باقی ست مرزی هست.
همچنان بوده ست ،
تا جهان بوده ست.
مهدی اخوان ثالث ( م.امید )
یادش به خیر چه احساسه قشنگی بود. … یادته؟
یه سری آدم به راه کج رفته
یه سری آدم به راه حج رفته
کیست که بگه ای قوم به حج رفته از اینجا
بدانید و برگردید که معشوق ما همین جاست
خدایی همین جا هست که همیشه
واسه یه جرئه نوازش بندش مست همیشه
پس بسه سر کشی
خسته از غم ترکشی
که شیطان به قلب زد و دل به کوی خرابات پر کشید
دل به کوی خرابات پرکشید …



