من رفتم

جولای 14, 2008

اسم این وبلاگ و آدرسش به “حرفنامه” و آدرس اون به www.harfnameh.bloghaa.com
تغییر کرده

نماز…

جولای 4, 2008

مهدی اخوان ثالث

مهدی اخوان ثالث

باغ بود و دره – چشم انداز پر مهتاب.

ذات ها با سایه های خود هم اندازه.

خیره در آفاق و اسرار عزیز شب،

چشم من – بیدار و چشم عالمی در خواب.

نه صدائی جز صدای راز های شب ،

وآب و نرمای نسیم و جیرجیرک ها ،

پاسداران حریم خفتگان باغ ،

و صدای حیرت بیدار من (من مست بودم ، مست)

خاستم از آنجا

سوی جو رفتم ، چه می آمد

آب.

یا نه ، چه می رفت . هم زانسانکه حافظ گفت ، عمر تو.

با گروهی شرم و بیخویشی وضو کردم.

مست بودم ، مست و سر نشناس ، پا نشناس ، اما لحظهء پاک و عزیزی بود.

برگکی کندم

از نهال گردوی نزدیک؛

و نگاهم رفته تا بس دور .

شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده .

قبله ، گو هر سو که خواهی باش.

با تو دارد گفت و گو شوریده مستی

- مستم و دانم که هستم من -

ای همه هستی ز تو ، آیا تو هم هستی ؟

و ندانستن.

شست باران بهار هرچه هرجا بود.

یک شب پاک اهورائی

بود و پیدا بود.

بربلندی همگنان خاموش

گرد هم بودند .

لیک پنداری

هر کسی با خویش تنها بود.

ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود.

جمله آفاق جهان پیدا

اختران روشنتر از هر شب

تااقاصی ژرفنای آسمان پیدا

جاودانی بیکران ، تا بیکرانه ی جاودان پیدا.

اینک این پرستده می پرسد :

پرسنده :        « من شنیدستم

تا جهان باقی ست مرزی هست

بین دانستن

و ندانستن

تو بگو ، مزدک ! چه می دانی ؟

آن سوی این مرز نا پیدا

چیست ؟

آنکه زانسو چند و چون دانسته باشد

کیست؟ »

مزدک :      « من جز اینجایی که میبینم نمی دانم »

پرسنده :      « یا جز آنجایی که می دانی نمی بینی »

مزدک :      « من نمی دانم چه آنجا یا کجا آنجاست »

بودا :      « از همین دانستن و دیدن

یا ندانستن سوخن می رفت»

زر تشت :     « آه ، مزدک ! کاش می دیدی

شهر بند راز ها آنجاست

اهرمن آنجا ، اهورا نیز »

بودا :     « پهنداشت و نی روانا نیز »

پرسنده :      « پس خدا آنجاست ؟

هان ؟

شاید خدا آنجاست ؟ »

بین دانستن ،

و ندانستن.

تا جهان باقی ست مرزی هست.

همچنان بوده ست ،

تا جهان بوده ست.

مهدی اخوان ثالث ( م.امید )

یادش به خیر چه احساسه قشنگی بود. … یادته؟

یه سری آدم به راه کج رفته

یه سری آدم به راه حج رفته

کیست که بگه ای قوم به حج رفته از اینجا

بدانید و برگردید که معشوق ما همین جاست

خدایی همین جا هست که همیشه

واسه یه جرئه نوازش بندش مست همیشه

پس بسه سر کشی

خسته از غم ترکشی

که شیطان به قلب زد و دل به کوی خرابات پر کشید

دل به کوی خرابات پرکشید …

رباعیات خیام

جولای 2, 2008

خیام

گر یک نفست ز زندگانی گذرد مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایه سوداي جهان عمرست چنان کش گذرانی گذرد
* * *

گویند بهشت و حورعین خواهد بود آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باك چون عاقبت کار چنین خواهد بود
* * *
گویند بهشت و حور و کوثر باشد جوي می و شیر و شهد و شکر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه نقدي ز هزار نسیه خوشتر باشد

گویند هر آن کسان که با پرهیزند زانسان که بمیرند چنان برخیزند
ما با می و معشوقه از آنیم مدام باشد که به حشرمان چنان انگیزند
* * *
می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد
پرهیز مکن ز کیمیایی که از او یک جرعه خوري هزار علت ببرد
هر راز که اندر دل دانا باشد باید که نهفت هتر ز عنقا باشد
کاندر صدف از نهفتگی گردد در آن قطره که راز دل دریا باشد

* * *

هر صبح که روي لاله شبنم گیرد بالاي بنفشه در چمن خم گیرد
انصاف مرا ز غنچه خوش می آید کو دامن خویشتن فراهم گیرد
* * *
هرگز دل من ز علم محروم نشد کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز معلومم شد که هیچ معلوم نشد

خیام نیشابوری