چند

ژوئن 28, 2008

سهراب سپهری

اینجاست ، آیید ، پنجره بگشاایید ، ای من و دگر من ها:

صد پرتو من در آب

مهتاب ، تابنده نگر ، بر لرزش برگ ، اندیشهء من ، جادهء

مرگ.

آنجا نیلوفر هاست ، به بهشت ، به خدا در هاست.

اینجا ایوان ، خاموشی هوش ، پرواز روان.

در باغ زمان تنها نشدیم.ای سنگ و نگاه ، ای وهم و درخت ،

آیا نشدیم؟

من «صخره – من»ام ، تو «شاخه -تو»یی.

این بام گلی ، آری ، این بام گلی ، خاک است و من و پندار.

و چه بود این لکهء رنگ ، این دود سبک ؟ پروانه گذشت ؟

افسانه دمید ؟

نی! این لکهء رنگ ، این دود سبک ، پروانه نبود ، من بودم و تو.

افسانه نبود ،

ما بود و شما.

سهراب سپهری

امشب بزرگ ترین شب زندگیمه

یک پاسخ تا “چند”

  1. قاصدك گفت

    خاطرات توي ذهنم نمي گنجه…

    “من بودم و تو.”
    …………………………………

    “فكر مي كني اونا الان دارن در مورد چي حرف مي زنن؟
    من و تو؟
    تو و من؟
    ما؟
    فرقي نمي كنه…؟؟؟؟
    خيلي فرق مي كنه…!!”

    اين برات آشنا نيست…….؟

يك پاسخ برايش بگذاريد