سعدی

یکی را چو سعدی دلی ساده بود *** که با ساده رویی در افتاده بود

جفا بردی از دشمن سختگوی *** ز چوگان سختی بخَستی چو گوی

ز کس چین بر ابرو نینداختی *** ز یاری به تندی نپرداختی

یکی گفتش آخر تو را ننگ نیست؟ *** خبر زین همه سیلی و سنگ نیست؟

تن خویشتن سُغبه* دونان کنند *** ز دشمن تحمّل زبونان کنند

نشاید ز دشمن خطا در  گذاشت *** که گویند یارا و مردی نداشت

بدو گفت شیدای شوریده سر *** جوابی که شاید نبشتن به زر

دلم خانه مهر یارست و بس *** از آن می نگنجد در او کین ِ کس

چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی *** چو بگذشت بر عارفی جنگجوی

گرین مدّعی دوست بشناختی *** به پیکار دشمن نپرداختی

گر از هستی حق خبر داشتی *** همه خلق را نیست پنداشتی

شیخ شیراز  سعدی

* سُغبه : زبون.

يك پاسخ برايش بگذاريد