حکایت هجدهم – باب چهارم – بوستان
ژوئن 25, 2008
یکی را چو سعدی دلی ساده بود *** که با ساده رویی در افتاده بود
جفا بردی از دشمن سختگوی *** ز چوگان سختی بخَستی چو گوی
ز کس چین بر ابرو نینداختی *** ز یاری به تندی نپرداختی
یکی گفتش آخر تو را ننگ نیست؟ *** خبر زین همه سیلی و سنگ نیست؟
تن خویشتن سُغبه* دونان کنند *** ز دشمن تحمّل زبونان کنند
نشاید ز دشمن خطا در گذاشت *** که گویند یارا و مردی نداشت
بدو گفت شیدای شوریده سر *** جوابی که شاید نبشتن به زر
دلم خانه مهر یارست و بس *** از آن می نگنجد در او کین ِ کس
چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی *** چو بگذشت بر عارفی جنگجوی
گرین مدّعی دوست بشناختی *** به پیکار دشمن نپرداختی
گر از هستی حق خبر داشتی *** همه خلق را نیست پنداشتی
شیخ شیراز سعدی
* سُغبه : زبون.



