عاشق کیست ؟
ژوئن 25, 2008
دمی فروشده جانی بر آمده ، دیده ای که به دوست آمده نزدیک نیامده ، هر که در این راه قدم نهاد وا پس نیامده . دل است که بی کوشش آن معرفت حاصل نتوان نمود . دل است که بی وسیله او کامل نتوان بود .
ای عزیز بدان که حضرت حق سبحانه در ظاهر کعبه ای بنا کرد که از سنگ و گل است و در بطن کعبه ای ساخت که از جان و دل است ، آن که بر داشته ابراهیم خلیل است و این کعبه افراشته رب جلیل است ، آن از احجاز و خاک رُب و این به اسرارا پاک مرتب ، آن به مسجد الحرام معروف و این به مقصد الانام موصوف ، آن مُشتمل بر مقام ابراهیم و این متصل به الهام رُب الکریم آنجا منزل عرفات و مقامات است و اینجا محل حسنات است و کرامات است ، آن کعبه حجاز است و این کعبه راز ها.
در راه خدا دو کعبه آمد منزل *** یک کعبه صورت است و یک کعبه دل
تا بتوانی زیارت دل ها کن *** کافزون ز هزار کعبه آمد یک دل
پیر هرات خاجه عبد الله انصاری
برای همراه عزیزم
حکایت هجدهم – باب چهارم – بوستان
ژوئن 25, 2008
یکی را چو سعدی دلی ساده بود *** که با ساده رویی در افتاده بود
جفا بردی از دشمن سختگوی *** ز چوگان سختی بخَستی چو گوی
ز کس چین بر ابرو نینداختی *** ز یاری به تندی نپرداختی
یکی گفتش آخر تو را ننگ نیست؟ *** خبر زین همه سیلی و سنگ نیست؟
تن خویشتن سُغبه* دونان کنند *** ز دشمن تحمّل زبونان کنند
نشاید ز دشمن خطا در گذاشت *** که گویند یارا و مردی نداشت
بدو گفت شیدای شوریده سر *** جوابی که شاید نبشتن به زر
دلم خانه مهر یارست و بس *** از آن می نگنجد در او کین ِ کس
چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی *** چو بگذشت بر عارفی جنگجوی
گرین مدّعی دوست بشناختی *** به پیکار دشمن نپرداختی
گر از هستی حق خبر داشتی *** همه خلق را نیست پنداشتی
شیخ شیراز سعدی
* سُغبه : زبون.
اي قوم به حج رفته کجاييد کجاييد؟ معشوق همين جاست بيايد بيايد
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار در باديه سر گشته شما درچه هواييد؟
گر صورت بي صورت معشوق ببيند هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد يکبار از اين خانه بر اين بام بر آييد
آن خانه لطيف است نشانش بگفتيد از خواجه آن خانه نشاني بنماييد
يکدسته گُل کو، اگر آن باغ بديديت ؟ يک گوهر جان کو، اگر از بحر خداييد؟
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شماييد
مولانا
زنده رود
ژوئن 25, 2008
شبی بر ساحل زنده رود
ماه روی خویش را در آب می بیند
شهر در خواب است
گویی خواب می بیند
رود
اما هیچ تابش نیست
رود همچون شهر خفته قصد خوابش نیست
رود پیچان است
رود می پیچد بروی بستری از ریگ
شهر بی جان است
سایه ای لرزان
مست آن جامی که نوشیده است
یاد آن لبها که در رویای مستی بخش بوسیده است
در کنار رود
می سپارد گام
می رود آرام
حمید مصدق






