خورشید

در راه منزل دوست سهل است عشقبازي
خواهي ز جان بريدن وز ديگران جدايي
من روز اول عشق عهد وصال بستم
خواهي دلم شكستن وز قفْس تن رهايي…
هيهات توبه از عشق… من اهل اين ديارم…
خواهي ز نام رن در راه او تباهي…
چون وصل آسمان ها بال و پري بخواهد
خواهي ز خود پريدن در راه او فدايي
دستم گرفت و زآتش باري رهاييم داد…
خواهي ز شرمم سوختن يا توبه از سياهي
چون بنده ي خدايم نبْود ز خود عناني
وز عشق امر كردن وز نوكران… سپاسي…

قاصدک

عرفان نظر آهاری

نامه‌ات‌ كه‌ به‌ دستم‌ رسيد،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بيدارم‌ كرد. نامه‌ات‌ ستاره‌اي‌ بود كه‌ نيمه‌شب‌ در خوابم‌ چكيد و ناگهان‌ ديدم‌ كه‌ بالشم‌ خيس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌ كه‌ تو اينجا بوده‌اي‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌اي. رد‌ پاي‌ تو روشن‌ است.

هر جا كه‌ نور هست، تو هستي، خودت‌ گفته‌اي‌ كه‌ نام‌ تو نور است.
نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشاني. نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌ روزي‌ و روز.
گفتي‌ كه‌ مهماني‌ است‌ و گفتي‌ هر كه‌ هنوز دلي‌ در سينه‌ دارد دعوت‌ است.گفتي‌ كه‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌ است‌ و منتظري‌ تا كسي‌ بيايد و از ظرف‌ داغ‌ خورشيد لقمه‌اي‌ برگيرد.
و گفتي‌ هر كس‌ بيايد و جرعه‌اي‌ نور بنوشد، عاشق‌ مي‌شود.
گفتي‌ همين‌ است، آن‌ اكسير، آن‌ معجون‌ آتشين‌ كه‌ خاك‌ را به‌ بهشت‌ مي‌برد. و گفتي‌ كه‌ از دل‌ كوچك‌ من‌ تا آخرين‌ كوچه‌ كهكشان‌ راهي‌ نيست، اما دم‌ غنيمت‌ است‌ و فرصت‌ كوتاه‌ و گفتي‌ اگر دير برسيم‌ شايد سفره‌ات‌ را برچيده‌ باشي، آن‌ وقت‌ شايد تا ابد گرسنه‌ بمانيم…
آي‌ فرشته، آي‌ فرشته‌ كه‌ روزي‌ دوستم‌ بودي، بلند شو دستم‌ را بگير و راه‌ را نشانم‌ بده، كه‌ سفره‌ پهن‌ است‌ و مهماني‌ است. مبادا كه‌ دير شود، بيا برويم، من‌ تشنه‌ام، خورشيد مي‌خواهم.

عرفان نظر آهاری

برگرفته از سایت رسمی ایشان

www.nooronar.com

چند

ژوئن 28, 2008

سهراب سپهری

اینجاست ، آیید ، پنجره بگشاایید ، ای من و دگر من ها:

صد پرتو من در آب

مهتاب ، تابنده نگر ، بر لرزش برگ ، اندیشهء من ، جادهء

مرگ.

آنجا نیلوفر هاست ، به بهشت ، به خدا در هاست.

اینجا ایوان ، خاموشی هوش ، پرواز روان.

در باغ زمان تنها نشدیم.ای سنگ و نگاه ، ای وهم و درخت ،

آیا نشدیم؟

من «صخره – من»ام ، تو «شاخه -تو»یی.

این بام گلی ، آری ، این بام گلی ، خاک است و من و پندار.

و چه بود این لکهء رنگ ، این دود سبک ؟ پروانه گذشت ؟

افسانه دمید ؟

نی! این لکهء رنگ ، این دود سبک ، پروانه نبود ، من بودم و تو.

افسانه نبود ،

ما بود و شما.

سهراب سپهری

امشب بزرگ ترین شب زندگیمه

ژوئن 27, 2008

خورشید ، باران و شب

زبان زندگی هستند

که به سمت فردایی بی ثبات

روانند

می توانند اقیانوسی شوند

خاطره ای و یا … مرگی.

خورخه بوستامانته گارسیا

ببخشید که اینقدر پخش و پلا شعر میگذارم آخه خودم هم همین طوری میخونم

سعیده زارع

دانه های تسبیح
یکی یکی می میرند
وقتی ذکر ها را
یکی یکی
فراموش می کنم
و ستاره ها
یکی یکی
جذب ماه می شوند
و ماه منفجر می شود.

- هزار تکه آینه ای
به دیوار اتاقم… –

صبح در چشم هایم
هزار ستاره
و بر لبانم ذکر خاموشی نقره ای
نوید تولد سیاره ای تازه را می دهند
که دانه های تسبیحش
یکی نور و
یکی تاریکی ست.

سعیده زارع

مولانا

خواجه بیا، خواجه بیا، خواجه دگربار بیا
دفع مده، دفع مده، ای مه عیار بیا

عاشق مهجور نگر، عالم پرشور نگر
تشنه مخمور نگر، ای شه خمار بیا

پای تویی، دست تویی، هستی هر هست تویی
بلبل سرمست تویی، جانب گلزار بیا

گوش تویی، دیده تویی و از همه بگزیده تویی
یوسف دزدیده تویی، بر سر بازار بیا

از نظر گشته نهان، ای همه را جان و جهان
بار دگر رقص کنان بی دل و دستار بیا

روشنی روز تویی، شادی غم سوز تویی
ماه شب افروز تویی، ابر شکر بار بیا

ای علم عالم نو، پیش تو هر عقل گرو
گاه میا، گاه مرو، خیز به یکبار بیا

ای دل آغشته بخون، چند بود شور و جنون
پخته شد انگور کنون، غوره میفشار بیا

ای شب آشفته برو، و ای غم ناگفته برو
ای خرد خفته برو، دولت بیدار بیا

ای دل آواره بیا، وی جگر پاره بیا
ور ره در بسته بود، از ره دیوار بیا

از نفس نوح بیا، و ای هوس روح بیا
مرهم مجروح بیا، صحت بیمار بیا

ای مه افروخته رو، آب روان در دل جو
شادی عشاق بجو، کوری اغیار بیا

بس بود ای ناطق جان، چند از این گفت زبان
چند زنی طبل بیان، بی دم و گفتار بیا

مولانا

عاشق کیست ؟

ژوئن 25, 2008

خاجه عبد الله عنصاری

دمی فروشده جانی بر آمده ، دیده ای که به دوست آمده نزدیک نیامده ، هر که در این راه قدم نهاد وا پس نیامده . دل است که بی کوشش آن معرفت حاصل نتوان نمود . دل است که بی وسیله او کامل نتوان بود .

ای عزیز بدان که حضرت حق سبحانه در ظاهر کعبه ای بنا کرد که از سنگ و گل است و در بطن کعبه ای ساخت که از جان و دل است ، آن که بر داشته ابراهیم خلیل است و این کعبه افراشته رب جلیل است ، آن از احجاز و خاک رُب و این به اسرارا پاک مرتب ،  آن به مسجد الحرام معروف و این به مقصد الانام موصوف ، آن مُشتمل بر مقام ابراهیم و این متصل به الهام رُب الکریم آنجا منزل عرفات و مقامات است و اینجا محل حسنات است و کرامات است ، آن کعبه حجاز است و این کعبه راز ها.

در راه خدا دو کعبه آمد منزل *** یک کعبه صورت است و یک کعبه دل

تا بتوانی زیارت دل ها کن *** کافزون ز هزار کعبه آمد یک دل

پیر هرات   خاجه عبد الله انصاری

برای همراه عزیزم

سعدی

یکی را چو سعدی دلی ساده بود *** که با ساده رویی در افتاده بود

جفا بردی از دشمن سختگوی *** ز چوگان سختی بخَستی چو گوی

ز کس چین بر ابرو نینداختی *** ز یاری به تندی نپرداختی

یکی گفتش آخر تو را ننگ نیست؟ *** خبر زین همه سیلی و سنگ نیست؟

تن خویشتن سُغبه* دونان کنند *** ز دشمن تحمّل زبونان کنند

نشاید ز دشمن خطا در  گذاشت *** که گویند یارا و مردی نداشت

بدو گفت شیدای شوریده سر *** جوابی که شاید نبشتن به زر

دلم خانه مهر یارست و بس *** از آن می نگنجد در او کین ِ کس

چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی *** چو بگذشت بر عارفی جنگجوی

گرین مدّعی دوست بشناختی *** به پیکار دشمن نپرداختی

گر از هستی حق خبر داشتی *** همه خلق را نیست پنداشتی

شیخ شیراز  سعدی

* سُغبه : زبون.

ژوئن 25, 2008

مولانا

اي قوم به حج رفته کجاييد کجاييد؟ معشوق همين جاست بيايد بيايد

معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار در باديه سر گشته شما درچه هواييد؟

گر صورت بي صورت معشوق ببيند هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماييد

ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد يکبار از اين خانه بر اين بام بر آييد

آن خانه لطيف است نشانش بگفتيد از خواجه آن خانه نشاني بنماييد

يکدسته گُل کو، اگر آن باغ بديديت ؟ يک گوهر جان کو، اگر از بحر خداييد؟

با اين همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شماييد

مولانا

زنده رود

ژوئن 25, 2008

�مید مصدق

شبی بر ساحل زنده رود
ماه روی خویش را در آب می بیند
شهر در خواب است
گویی خواب می بیند
رود
اما هیچ تابش نیست
رود همچون شهر خفته قصد خوابش نیست
رود پیچان است
رود می پیچد بروی بستری از ریگ
شهر بی جان است
سایه ای لرزان
مست آن جامی که نوشیده است
یاد آن لبها که در رویای مستی بخش بوسیده است
در کنار رود
می سپارد گام
می رود آرام

حمید مصدق